اين روزها
فاصلههامان به تهوع چشمهايم بدل ميشود
دست خودم نيست
معدهام،
ديگر بغضهايم را هضم نميكند(مریم حائری)
.
.
.
.
.
درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست
آنجا که بايد دل به دريا زد همين جاست
در من طلوع آبي آن چشم روشن
يادآور صبح خيال انگيز درياست
گل كرده باغي از ستاره در نگاهت
آنك جراغاني كه در چشم تو برپاست
بيهوده مي کوشي که راز عاشقي را
از من بپوشاني که در چشم تو پيداست
ما هردوان خاموش خاموشيم اما
چشمان مارا در خموشي گفتگوهاست
ديروزمان را باغروري پوچ کشتيم
امروز هم آن سان ولي آينده ماراست
دور از نوازش هاي دست مهربانت
دستان من در انزواي خويش تنهاست
بگذار دستم راز دستت را بداند
بي هيچ پروايي که دست عشق با ماست
حسین منزوی.