یک لحظه مکث کرد ... تو را کم کم آفرید
تا مهر و عشق و عاطفه را باهم آفرید
قلبی نشاند در دل آهن - ظریف و سخت -
حوای شاعرانه ای از آدم آفرید
با عمق زخمهای دلم آشنا که شد
در هر نگاه گرم تو یک مرهم آفرید
من برف زاده بودم و او از تب خزان
دست تو را برای تن سردم آفرید
مه بود و عطر مهر تو در عرش می وزید
وقتی تو را برای دل مریم آفرید ...
.....................................................................................................................
در سینهی تغزلی من
اینک هزار چشمه غزل
هر چشمه با هزار زمزمه راکد،
زندانی است.
با من بگو،
چگونه،
شط غنای مضطربم را
سالم عبور دهم
تا تو
با ازدحام اینهمه شنزار و شوره زار،
ای دریا!
زنده یاد منزوی
.....................................................................................................................
شرم اين پيرهن پاره فرو ريختنی ست
(فاضل نظری)
.....................................................................................................................
نگفت و گفت: چرا چشم هایت آن دو کبود
بدل شده است بدین برکه های خون آلود؟
درنگ کرد و نکرد آنچنانکه چلچله ای
پری به آب زد و نانشسته بال گشود
نگاه کرد و نکرد آنچنان به گوشه ی چشم
که هم درود در آن خفته بود و هم بدرود
اگر چه هیچ نپرسید آن نگاه عجیب
تمام بهت و تحیر، تمام پرسش بود
در این دو سال چه زخمی زدی به خود؟ پرسید
گرفته پاسخ خود هم بدون گفت و شنود
چه زخم ؟ آه، چه زخمی است زخم خنجر خویش
کشنده زخم به تدریج زخم بی بهبود
زنده یاد حسین منزوی
.....................................................................................................................
اين روزها
فاصلههامان به تهوع چشمهايم بدل ميشود
دست خودم نيست
معدهام،
ديگر بغضهايم را هضم نميكند(مریم حائری)
درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست
آنجا که بايد دل به دريا زد همين جاست
در من طلوع آبي آن چشم روشن
يادآور صبح خيال انگيز درياست
گل كرده باغي از ستاره در نگاهت
آنك جراغاني كه در چشم تو برپاست
بيهوده مي کوشي که راز عاشقي را
از من بپوشاني که در چشم تو پيداست
ما هردوان خاموش خاموشيم اما
چشمان مارا در خموشي گفتگوهاست
ديروزمان را باغروري پوچ کشتيم
امروز هم آن سان ولي آينده ماراست
دور از نوازش هاي دست مهربانت
دستان من در انزواي خويش تنهاست
بگذار دستم راز دستت را بداند
بي هيچ پروايي که دست عشق با ماست
حسین منزوی.
.....................................................................................................................
